روایتی از تجربیات واقعی روزنامهنگاری تحقیقی پیرامون تنفروشی در ایران
فریبرز سروش - khodnevis.org
این را میشود روی تابلویی دید که ورودی شهر شهید پرور قم نصب کردهاند. کنار آن هم تابلوی دیگری است که نشان میدهد تا کربلا چقدر راه مانده. کربلا ۹۱۳ کیلومتر!!.
ورودی قم میدان هفتاد دو تن میایستم. همکارم دو رگه ایرانی آلمانی است. مادری ایرانی و پدری آلمانی داشته که هر دو فوت کردهاند. برای بخش آلمانی دویچه وله کار میکرد و من برای بخش فارسی. شنیده بودم در قم جایی هست که زنان صیغهای و مردان مشتری که اغلب از طلبهها هستند حضور پر شوری دارند. وقتی به ناتاشا موضوع را گفتم، تهیه یک گزارش از این محل آنقدر براش جالب شد که در اولین فرصت مقدمات سفر به شهر خون و قیام را فراهم کرد. تنها اسم یک قبرستان و مسجد را داشتیم و باید مسیر را خودمان پیدا میکردیم. قبرستان شیخان. جایی حوالی خیابان نجفی، پشت حرم معصومه. پرسان پرسان آدرس را پیدا میکنیم. روز از نیمه گذشته و گرمای هوا کلافه کننده است. به همکارم پیشنهاد میدهم اول جایی نهاری بخوریم و بعد به کارمان برسیم. قبول نمیکند. احساس مسوولیتی که گویی از خون آلمانیاش ناشی میشود بر عادات فرهنگی سرزمین مادریاش غلبه میکند و میگوید اول کار.
جایی ماشین را پارک میکنم. ناتاشا دوربین را بر میدارد. از همراه داشتن دوربین منصرفش میکنم و میگویم بهتر است عادی باشیم تا خبرنگار. قبول میکند. ورودی قبرستان را که پیدا میکنیم ساختمان مسجدی قدیمی هم نمایان میشود و کنار آن مسیری دالان مانند است، یک سو دیوار قبرستان است و سوی دیگر هم دیوار ساختمان مسجد قدیمی. همین که وارد حیاط مسجد میشویم، مردی عتاب میکند که خواهر بدون چادر وارد نشو. ماندهایم که چادر از کجا بیاوریم. جستجوی من و همکارم برای پیدا کردن چادر هم به جایی نمیرسد. پیرمرد خوش رویی نظرم را جلب می کند که از لحظه ورود ما را زیر نظر داشت. به سمتش میروم و بعد از احوال پرسی میگویم از کجا میشود چادری تهیه کنیم که این همکار من سرش کند؟
نگاه معنا داری میکند و با لهجه غلیط قمی میگوید: «حالا چادر هم سرش کرد، یقین نمیخواد بره تو مسجد نماز بوخونه که! پس بهتره بیرون بمونه!»
حرف پیرمرد حرف حساب بود. کنار پیرمرد مینشینم و به ناتاشا میگویم بهتره بیرون منتظر باشد تا ببینم چهکار میشود کرد! سیگاری برای پیرمرد روشن میکنم. نگاهی به جعبه سیگار و بعد خود سیگار میکند و با ولع پک غلیظی میزند و طوری از دود لذت میبرد که انگار بهترین مائدهی دنیوی نصیبش شده باشد. پاکت سیگار را روی پایش میگذارم و میگویم مال تو، من زیاد سیگار نمیکشم. ناباورانه پاکت را برمیدارد و در جیب جلیقهی رنگ و رفتهاش میگذارد. موقع حرف زدن تنوره دود از دهانش بیرون میزند و تک و توک دندانهای باقی مانده و زرد رنگش هم نمایان میشود. لذت غیر قابل وصفش از سیگار که تمام میشود می پرسد: «حالا اینجا چکار داری؟ نماز خون که نیستی! مستراح مسجد هم که بیرونه!»
نگاه معنا داری میکند و با لهجه غلیط قمی میگوید: «حالا چادر هم سرش کرد، یقین نمیخواد بره تو مسجد نماز بوخونه که! پس بهتره بیرون بمونه!»
حرف پیرمرد حرف حساب بود. کنار پیرمرد مینشینم و به ناتاشا میگویم بهتره بیرون منتظر باشد تا ببینم چهکار میشود کرد! سیگاری برای پیرمرد روشن میکنم. نگاهی به جعبه سیگار و بعد خود سیگار میکند و با ولع پک غلیظی میزند و طوری از دود لذت میبرد که انگار بهترین مائدهی دنیوی نصیبش شده باشد. پاکت سیگار را روی پایش میگذارم و میگویم مال تو، من زیاد سیگار نمیکشم. ناباورانه پاکت را برمیدارد و در جیب جلیقهی رنگ و رفتهاش میگذارد. موقع حرف زدن تنوره دود از دهانش بیرون میزند و تک و توک دندانهای باقی مانده و زرد رنگش هم نمایان میشود. لذت غیر قابل وصفش از سیگار که تمام میشود می پرسد: «حالا اینجا چکار داری؟ نماز خون که نیستی! مستراح مسجد هم که بیرونه!»
لودگی نهفته در کلامش ذاتی است. شنیده بودم قمیها و میدانستم که اصفهانیها بذله گو هستند. با دست اشارهای به سمت راهرو دالان طور که به قبرستان منتهی میشود میکنم و میگویم، این ….
نمیدانم چه باید بگویم، میترسم حرفی بزنم و کار خراب بشود. پیرمرد خیره به دهانم مانده. نیش خندی میزند و میگوید: ها، همینجاس!
ــ خب میخوایم بریم ببینیم دیگه!
ــ تو میخواستی بری ببینی یه حرفی، اون دختر چرا میخواس بره دیگه؟
نمیدانم چه باید بگویم، میترسم حرفی بزنم و کار خراب بشود. پیرمرد خیره به دهانم مانده. نیش خندی میزند و میگوید: ها، همینجاس!
ــ خب میخوایم بریم ببینیم دیگه!
ــ تو میخواستی بری ببینی یه حرفی، اون دختر چرا میخواس بره دیگه؟
نمیگویم که همکارم است و هر دو خبرنگاریم. میگویم از سر کنجکاوی و برای کار دانشگاه میخواست از نزدیک ببیند.
گرمای سوزان قم طوری است که آدم احساس میکند خورشید در دو وجبی از سرش قرار دارد. پیرمرد سیگار دیگری آتش میزند. در این فاصله چند جوان و یکی دو طلبه درست از مقابل جایی که ما نشسته بودیم رفتند و در انتهای راه روی دالان طور به سمت قبرستان پیچیدند. آدرس را درست آمده بودم و اذن ورود را پیرمرد باید میداد. کمی بعد هم دیدم که جوانی آمد و در مشت پیرمرد اسکناسی گذاشت و نگاه سنگینی به من کرد و رفت. پشت سرش هم زن جوانی پیچیده در چادر مشکی، سخت رو گرفته روان بود.
به پیرمرد می گویم، بیشتر کیا میان اینجا؟
ــ قبلنا زیاد میاومدن، الان کم شدن، همی طلبهها و جوون عزب اوغلیها میان دیگه
ــزنها چی؟
ــ اونا هم مومنههایی هستن که میان دیگه، بیاونا که جور در نمیاد اصلا.
ــ میشه برم ببینم؟
ــ یه وقت مشتری نشی! زنت دعوات نکنه یه وقت!
اشارهاش به جایی است که همکارم ایستاده و پیرمرد فکر کرده که ناتاشا همسر من است. خیالش را راحت میکنم. وقتی میفهمد که همکارم هست و نسبتی با من ندارد، نگاهش خریدارانه میشود و زیر لب هم چیزی میگوید. شاید زیبایی به ارث برده از ژن اروپایی ناتاشا را تحسین میکرد!
گرمای سوزان قم طوری است که آدم احساس میکند خورشید در دو وجبی از سرش قرار دارد. پیرمرد سیگار دیگری آتش میزند. در این فاصله چند جوان و یکی دو طلبه درست از مقابل جایی که ما نشسته بودیم رفتند و در انتهای راه روی دالان طور به سمت قبرستان پیچیدند. آدرس را درست آمده بودم و اذن ورود را پیرمرد باید میداد. کمی بعد هم دیدم که جوانی آمد و در مشت پیرمرد اسکناسی گذاشت و نگاه سنگینی به من کرد و رفت. پشت سرش هم زن جوانی پیچیده در چادر مشکی، سخت رو گرفته روان بود.
به پیرمرد می گویم، بیشتر کیا میان اینجا؟
ــ قبلنا زیاد میاومدن، الان کم شدن، همی طلبهها و جوون عزب اوغلیها میان دیگه
ــزنها چی؟
ــ اونا هم مومنههایی هستن که میان دیگه، بیاونا که جور در نمیاد اصلا.
ــ میشه برم ببینم؟
ــ یه وقت مشتری نشی! زنت دعوات نکنه یه وقت!
اشارهاش به جایی است که همکارم ایستاده و پیرمرد فکر کرده که ناتاشا همسر من است. خیالش را راحت میکنم. وقتی میفهمد که همکارم هست و نسبتی با من ندارد، نگاهش خریدارانه میشود و زیر لب هم چیزی میگوید. شاید زیبایی به ارث برده از ژن اروپایی ناتاشا را تحسین میکرد!
از جا که بلند میشوم، پیرمرد هم بر میخیزد اما پا به پا میکند. میفهمم که حقش را میخواهد. اسکناس درشتی که میدهم چشمانش برق میزند و قبراق میشود. مسیر را نشانم میدهد و در راه میگوید، اگرهم خواستی جا هم هست!
محوطه قبرستان قدیمی را تصور کنید با سنگ قبرهایی قدیمی و خاک گرفته. گرمای ظهرگاهی قم و سایه سار تک درختهایی که جا به جای محوطه وجود دارد. زیر درختها چند مردی جوان پراکنده بیآنکه حرفی با هم بزنند ایستادهاند. در یک چشم چرخاندن زنانی پوشیده در چادر سیاه نشسته بر سنگ مزارهایی میبینی که بدون هیچ بخل و خستی گردی صورتشان را بیرون انداختهاند. در این میان دو سه پسر بچه هم هستند سطل آب به دست که نقش واسطه را بازی میکنند. کافی است مشتری از یکی از زنها خوشش بیاید، پسر بچه با گرفتن پولی نقش واسطه را بازی میکند و پیغام میبرد و قرار را نهایی میکند. گوشهای همراه با پیرمرد میایستم. زن جوانی است که تقریبا دور از دید مردان نشسته وهم نظرم را جلب میکند. می گویم: حاج اقا این خانم…
حرفم را قطع میکند و میگوید: من حاجی نیستم جوون! به من بوگو سید!
ــ سید جان چطوری میشه با اون خانم حرف زد؟
برایم توضیح میدهد که من حق ندارم تا وقتی با آن خانم محرم نشدهام، حرفی بزنم.
چطوری باید محرم بشوم؟
به جای پاسخ دادن، پسرکی را به اسم صدا میکند. پسر با سرعت میآید. پیرمرد زن مورد نظر را نشانش میدهد و پسر بلافاصله میشود پیک محبت. کمی بعد زن در چند متری ما ایستاده است. در این فاصله سید برایم توضیح داد که اگر بلدی صیغه بخوانی که فبها، اگر هم بلد نیست که خودش میخواند حق الزحمهاش را میگیرد.
نگاهی به زن میکنم. صورت سفیدش از گرما سرخ شده و عرق روی پیشانیاش نشسته. لبخندی میزند و سری تکان میدهد. کمی بعد پیرمرد سید با گرفتن یک اسکناس دیگر کلماتی به عربی گفت و از من پرسید چند ساعت؟ سه ساعت خوبه؟
بی آنکه بدانم از چه حرف میزند گفتم خوبه! و بعد تمام و ما، من و زن محرم شدیم!
به سمت ماشین که راه افتادم زن هم پشت سرم آمد. سوار ماشین شدم. همکارم در صندلی جلو نشسته بود و از خنکای کولر ماشین لذت میبرد. زن تا در عقب را باز کرد و ناتاشا را دید پا پس کشید. از ماشین پیاده شدم تا توضیح بدهم که گفت:
ببین آقا، من از کثافت کاری خوشم نمیاد واهلش نیستم!
لهجهی آذری داشت و فهمیدم که منظورش چیست. گفتم: این خانم فقط و فقط همکار من است. من همین الان مبلغی که باید پرداخت بشه را به شما میپردازم. فقط چندتا سوال دارم و بعد شما را بخیر و ما را به سلامت.
بدون معطلی پولی که از قبل به وسیله پسربچههای سقای قبرستان طی شد بود را شمردم و دادم. زن هنوز هم باورش نمیشد. با اکراه سوار شد و به همکارم سلام کرد. ناتاشا پرسید، اینجا رستوران خوب جایی میشناسی؟
زن آدرس رستوران را داد. در آینه دیدم که مشغول رسیدن به اوضاع خودش هست اما باروم نشد وقتی که از ماشین پیاده شد همان زنی باشد که در قبرستان دیده بودم. زنی به زحمت سی ساله، زیبا، پوشیده در مانتویی سورمهای و روسری آبی گلدار و مقدار ملایمی آرایش ناشیانه. از نگاه حیرتزده من خندهاش گرفته بود، گفت: هیزی نکن!
ناتاشا پرسید: هیزی یعنی چی؟
توضیح دادم که نگاه منظوردار یا از سر لذت به زن میشود هیزی! ناتاشا گفت: آها پس بعضی وقتا هم من باید به تو بگویم که به من هیزی نکن!
محوطه قبرستان قدیمی را تصور کنید با سنگ قبرهایی قدیمی و خاک گرفته. گرمای ظهرگاهی قم و سایه سار تک درختهایی که جا به جای محوطه وجود دارد. زیر درختها چند مردی جوان پراکنده بیآنکه حرفی با هم بزنند ایستادهاند. در یک چشم چرخاندن زنانی پوشیده در چادر سیاه نشسته بر سنگ مزارهایی میبینی که بدون هیچ بخل و خستی گردی صورتشان را بیرون انداختهاند. در این میان دو سه پسر بچه هم هستند سطل آب به دست که نقش واسطه را بازی میکنند. کافی است مشتری از یکی از زنها خوشش بیاید، پسر بچه با گرفتن پولی نقش واسطه را بازی میکند و پیغام میبرد و قرار را نهایی میکند. گوشهای همراه با پیرمرد میایستم. زن جوانی است که تقریبا دور از دید مردان نشسته وهم نظرم را جلب میکند. می گویم: حاج اقا این خانم…
حرفم را قطع میکند و میگوید: من حاجی نیستم جوون! به من بوگو سید!
ــ سید جان چطوری میشه با اون خانم حرف زد؟
برایم توضیح میدهد که من حق ندارم تا وقتی با آن خانم محرم نشدهام، حرفی بزنم.
چطوری باید محرم بشوم؟
به جای پاسخ دادن، پسرکی را به اسم صدا میکند. پسر با سرعت میآید. پیرمرد زن مورد نظر را نشانش میدهد و پسر بلافاصله میشود پیک محبت. کمی بعد زن در چند متری ما ایستاده است. در این فاصله سید برایم توضیح داد که اگر بلدی صیغه بخوانی که فبها، اگر هم بلد نیست که خودش میخواند حق الزحمهاش را میگیرد.
نگاهی به زن میکنم. صورت سفیدش از گرما سرخ شده و عرق روی پیشانیاش نشسته. لبخندی میزند و سری تکان میدهد. کمی بعد پیرمرد سید با گرفتن یک اسکناس دیگر کلماتی به عربی گفت و از من پرسید چند ساعت؟ سه ساعت خوبه؟
بی آنکه بدانم از چه حرف میزند گفتم خوبه! و بعد تمام و ما، من و زن محرم شدیم!
به سمت ماشین که راه افتادم زن هم پشت سرم آمد. سوار ماشین شدم. همکارم در صندلی جلو نشسته بود و از خنکای کولر ماشین لذت میبرد. زن تا در عقب را باز کرد و ناتاشا را دید پا پس کشید. از ماشین پیاده شدم تا توضیح بدهم که گفت:
ببین آقا، من از کثافت کاری خوشم نمیاد واهلش نیستم!
لهجهی آذری داشت و فهمیدم که منظورش چیست. گفتم: این خانم فقط و فقط همکار من است. من همین الان مبلغی که باید پرداخت بشه را به شما میپردازم. فقط چندتا سوال دارم و بعد شما را بخیر و ما را به سلامت.
بدون معطلی پولی که از قبل به وسیله پسربچههای سقای قبرستان طی شد بود را شمردم و دادم. زن هنوز هم باورش نمیشد. با اکراه سوار شد و به همکارم سلام کرد. ناتاشا پرسید، اینجا رستوران خوب جایی میشناسی؟
زن آدرس رستوران را داد. در آینه دیدم که مشغول رسیدن به اوضاع خودش هست اما باروم نشد وقتی که از ماشین پیاده شد همان زنی باشد که در قبرستان دیده بودم. زنی به زحمت سی ساله، زیبا، پوشیده در مانتویی سورمهای و روسری آبی گلدار و مقدار ملایمی آرایش ناشیانه. از نگاه حیرتزده من خندهاش گرفته بود، گفت: هیزی نکن!
ناتاشا پرسید: هیزی یعنی چی؟
توضیح دادم که نگاه منظوردار یا از سر لذت به زن میشود هیزی! ناتاشا گفت: آها پس بعضی وقتا هم من باید به تو بگویم که به من هیزی نکن!
هر سه نفر خندیدیم و غذا سفارش دادیم. ناتاشا ترجیح میداد تا بیشتر منتظر نباشد و سوالاتش را بپرسد. زن معذب بود و ما زیر نگاه سایر مشتریهای رستوران حاج حسین!
از همکارم خواستم تا سوالاتش را در ماشین مطرح کند. زن هراس داشت از اینکه مبادا اسم و رسمی از او جایی منتشر شود. دایم میگفت من آبرو دارم! عجب غلطی کردم.
خیالش را راحت میکنیم تا بدون دلهره غذایش را بخورد. در ماشین ضبط مینی کاست را روشن میکنم، قبلش از زن جوان که خودش را نرگس معرفی کرده میپرسم برایت راحتتر است که خودت ماجرای زندگیت رو تعریف کنی یا اینکه ما سوال بپرسیم و تو جواب بدهی؟
می گوید خودم شروع می کنم و بعد شما هم سوال بپرسید.
هجده ساله بودم که شوهرم دادند. توی شهر ما ساوه، همه هم دیگه رو میشناسن، خواستگار زیاد داشتم اما این که شد شوهرم آشنای فامیل بود وچون مذهبی بودن، پدرم موافقت کرد و من شوهر کردم. بچهی اولم دختر بود و دومی هم دختر و سومی شد پسر که شوهرم فوت کرد...
نرگس ماجرای مرگ شوهرش را اینطور توضیح داد که برای تعمیر تانکر بزرگی وارد مخزن شده بوده و بعد بر اثر گاز گرفتگی خفه شده و بیست و چهار ساعت بعد متوجه شدن و جسد را از تانکر بیرون آوردهاند.
شوهرم مغازه داشت و کمی بعد از مرگش مجبور شدم مغازه را بفروشم. یک مدتی هم با پولی که مانده بود سرکردم، اما با تمام شدن پول دیگر دستمان خالی بود و زندگی سخت شده بود. پدرم و برادر کوچکترم هم تا جایی که میشد حمایت کردن، پدرم که فوت کرد اما ورق برگشت و اوضاع همه بد شد، طوری که به نان شب هم محتاج شده بودیم. تصمیم گرفته بودم برم تهران برای کار اما نه کسی را داشتم و نه کاری را بلد بود و نه حتی مدرکی داشتم. تا اینکه در یکی از جلسات مذهبی خانمی این راه را نشانم داد.
نرگس تعریف کرد که برای تامین هزینههای زندگیاش هفتهای یک روز به قم می آید و معمولا دو شنبهها. گاهی هم که مشتری بوده شب را در قم مانده و در غیر این صورت به ساوه بر میگشته. تمام اعضای خانواده و دوست و آشنا هم فکر میکردند که نرگس در حوزه علمیه قم درس میخواند و پولی که دارد هم شهریهای است که حوزه به او میدهد. نرگس میگفت حتا چندتا از دخترهای فامیل پیش من آمدند و خواستند تا آنها هم برای درس خواند در حوزه علمیه و پول گرفتن با من به قم بیایند که با هزار دوز و کلک از سر باز کردم.
نرگس عکس دو دختر و یک پسرش را در کیف داشت و به ما نشان داد. همکار دو رگهی من با دیدن عکس منقلب شد، اما نرگس از اینکه میتوانست با پولی که به دست میآورد نیازهای ابتدایی بچههایش را تامین کند خوشحال بود.
از نرگس در مورد مشتریها و میزان درآمدش پرسیدیم که گفت: دیدید که مشتریها معمولا طلبهها و جوانها هستند که چندان در خرج کردن دست و دلباز نیستند، اما اگر خوششان بیاید از چیزی دریغ نمیکنند.
او تعریف کرد که چون اغلب طلبهها در حجرههای حوزه ساکن هستند و جای مستقلی ندارند، معمولا همان سید به آنها تخت اجاره میدهد! تختهای مسافرتی که در مقبرههای خصوصی برپا میشود.
نرگس میگفت دوسال است که مرتب به قم میآید و مشتریهای خودش را دارد. شناخته شده است و کسی تا به حال مشکلی برایش ایجاد نکرده. یکی دو روحانی با نفوذ هم از مشتریهای گاه به گاه نرگس بودند که با واسطهگری طلبههای جوانتر به نرگس معرفی شده بودند. نرگس میگفت آنها وضع مالی خوبی دارند و دست و دلباز هستند.
حرفهایمان که با نرگس تمام شد از ما خواست تا او را به ترمینال ساوه برسانیم، جایی که اتوبوس و مینیبوس و سواریهای کرایه به سمت ساوه میرفتند. بعد از مشورت با همکارم تصمیم گرفتیم که خودمان او را به ساوه ببریم. در تمام طول مسیر صد کیلومتری قم به ساوه، نرگس با لهجه شیرین آذری- فارسی حرف زد و ما گوش کردیم. نزدیکی شهر ساوه دوباره نرگس در جلد همان زن محجبهای فرو رفت که از کلاس درس و بحث حوزه علمیه قم باز میگشت.
از همکارم خواستم تا سوالاتش را در ماشین مطرح کند. زن هراس داشت از اینکه مبادا اسم و رسمی از او جایی منتشر شود. دایم میگفت من آبرو دارم! عجب غلطی کردم.
خیالش را راحت میکنیم تا بدون دلهره غذایش را بخورد. در ماشین ضبط مینی کاست را روشن میکنم، قبلش از زن جوان که خودش را نرگس معرفی کرده میپرسم برایت راحتتر است که خودت ماجرای زندگیت رو تعریف کنی یا اینکه ما سوال بپرسیم و تو جواب بدهی؟
می گوید خودم شروع می کنم و بعد شما هم سوال بپرسید.
هجده ساله بودم که شوهرم دادند. توی شهر ما ساوه، همه هم دیگه رو میشناسن، خواستگار زیاد داشتم اما این که شد شوهرم آشنای فامیل بود وچون مذهبی بودن، پدرم موافقت کرد و من شوهر کردم. بچهی اولم دختر بود و دومی هم دختر و سومی شد پسر که شوهرم فوت کرد...
نرگس ماجرای مرگ شوهرش را اینطور توضیح داد که برای تعمیر تانکر بزرگی وارد مخزن شده بوده و بعد بر اثر گاز گرفتگی خفه شده و بیست و چهار ساعت بعد متوجه شدن و جسد را از تانکر بیرون آوردهاند.
شوهرم مغازه داشت و کمی بعد از مرگش مجبور شدم مغازه را بفروشم. یک مدتی هم با پولی که مانده بود سرکردم، اما با تمام شدن پول دیگر دستمان خالی بود و زندگی سخت شده بود. پدرم و برادر کوچکترم هم تا جایی که میشد حمایت کردن، پدرم که فوت کرد اما ورق برگشت و اوضاع همه بد شد، طوری که به نان شب هم محتاج شده بودیم. تصمیم گرفته بودم برم تهران برای کار اما نه کسی را داشتم و نه کاری را بلد بود و نه حتی مدرکی داشتم. تا اینکه در یکی از جلسات مذهبی خانمی این راه را نشانم داد.
نرگس تعریف کرد که برای تامین هزینههای زندگیاش هفتهای یک روز به قم می آید و معمولا دو شنبهها. گاهی هم که مشتری بوده شب را در قم مانده و در غیر این صورت به ساوه بر میگشته. تمام اعضای خانواده و دوست و آشنا هم فکر میکردند که نرگس در حوزه علمیه قم درس میخواند و پولی که دارد هم شهریهای است که حوزه به او میدهد. نرگس میگفت حتا چندتا از دخترهای فامیل پیش من آمدند و خواستند تا آنها هم برای درس خواند در حوزه علمیه و پول گرفتن با من به قم بیایند که با هزار دوز و کلک از سر باز کردم.
نرگس عکس دو دختر و یک پسرش را در کیف داشت و به ما نشان داد. همکار دو رگهی من با دیدن عکس منقلب شد، اما نرگس از اینکه میتوانست با پولی که به دست میآورد نیازهای ابتدایی بچههایش را تامین کند خوشحال بود.
از نرگس در مورد مشتریها و میزان درآمدش پرسیدیم که گفت: دیدید که مشتریها معمولا طلبهها و جوانها هستند که چندان در خرج کردن دست و دلباز نیستند، اما اگر خوششان بیاید از چیزی دریغ نمیکنند.
او تعریف کرد که چون اغلب طلبهها در حجرههای حوزه ساکن هستند و جای مستقلی ندارند، معمولا همان سید به آنها تخت اجاره میدهد! تختهای مسافرتی که در مقبرههای خصوصی برپا میشود.
نرگس میگفت دوسال است که مرتب به قم میآید و مشتریهای خودش را دارد. شناخته شده است و کسی تا به حال مشکلی برایش ایجاد نکرده. یکی دو روحانی با نفوذ هم از مشتریهای گاه به گاه نرگس بودند که با واسطهگری طلبههای جوانتر به نرگس معرفی شده بودند. نرگس میگفت آنها وضع مالی خوبی دارند و دست و دلباز هستند.
حرفهایمان که با نرگس تمام شد از ما خواست تا او را به ترمینال ساوه برسانیم، جایی که اتوبوس و مینیبوس و سواریهای کرایه به سمت ساوه میرفتند. بعد از مشورت با همکارم تصمیم گرفتیم که خودمان او را به ساوه ببریم. در تمام طول مسیر صد کیلومتری قم به ساوه، نرگس با لهجه شیرین آذری- فارسی حرف زد و ما گوش کردیم. نزدیکی شهر ساوه دوباره نرگس در جلد همان زن محجبهای فرو رفت که از کلاس درس و بحث حوزه علمیه قم باز میگشت.


.jpg)
.jpg)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر